تبليغاتX
شعر و ادب


شعر و ادب

از بهانه ها
از فاصله هايی ژرف
از ته نهايت سکوت
با تمام آرزوهايم
با تو
بی رقیب و
بی فریب
بی پرده و
بی سرایی
از تولد عشق
بی ترنم اغراقی
می گویم
و قبای خاموشی بر تن می کنم
من لب بسته ی احساس توام

نوشته شده در چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 23:17 توسط سارا و احسان| |

 

..... و آن دم كه شب پاورچین ، پاورچین قدم بر روی چشم ها می گذارد
و برگها بدون هیچ ناظری تا صبح کوچه ها را می روبند

و با همهمه ی خود آواز پیروزی بر بهار سر می دهند
تو با روحی منتظر در تنهاییت در فکر زمستانی
و سردی آن را به باور می رسانی
شاید آن موقع افکار پریشانت در بزنند
و با گذشته ات به میهمانی سردی تو بیایند
و تو سکوت و بغض را نثارشان خواهی کرد
با دستانی سرد و قلبی شكسته
در آن هنگام روح شب تو را به گذشته ای دور خواهد برد
و غرق خواهی شد در افکاری سیال
چون حباب
گامهایت را آرام بردار
شاید موری خواب آشفته ی تو را به نظاره نشسته باشد
و شاید صدای پایش کنون را به تو برگرداند
گامهایت را آرام بردار ..... آرام

 

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 13:47 توسط سارا و احسان| |

فقط يك گام ديگر مانده تا پاي بلند دار
كمي آهسته تر شايد...
نه محكم تر قدم بگذار
به شدت خسته ام از خود،
به شدت خسته ام از تو
بيا اي جان بي ارزش،
بيا دست از سرم بردار
خدا مي داند اي مردم،
دلم چون ساقة گندم
نمي رقصد بجز با گل،
نمي ميرد مگر با خار
نه با جن نسبتي دارم،
نه از اقوام انسانم
مرا از من بگير و دست موجودي دگر بسپار
خودت بنشين قضاوت كن اگر تو جاي من بودي
چه مي گفتي به اين مردم، چه مي كردي به اين ديوار؟
خدايا گر چه كفر است اين ولي يك شب از اين شبها
فقط يك لحظه - يك لحظه - خودت را جاي من بگذار
نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 18:23 توسط سارا و احسان| |

از امشب عشق تنها مي شود
زخم سهم فرق مولا مي شود
آفتاب عشق گلگون مي شود
سينه ي سجاده پرخون مي شود
پشت نخل آرزو خم مي شود
داغ حسرت سهم آدم مي شود
جاده مي ماند غريب و بي سوار
ذوالفقار عدل مي گيرد غبار

شهادت مولا امير المؤمنين تسليت باد


نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 13:52 توسط سارا و احسان| |

 

 
من از دلواپسی های غریب زندگی دلواپسی دارم
و کس باور نمی دارد که من تنهاترین تنهای این تنهاترین شهرم
تنم بوی علفهای غروب جمعه را دارد
دلم می خواهد از تنهاترین شهر خدا یک قصه بنویسم
و یا یک تابلوی ساده.....
که قسمت را در آن آبی کنم حرف دلم را سبز
و این نقاشی دنیای تنهایی
بماند یادگارخستگی هایم
و می دانم که هر چشمی نخواهد دید
شهر رنگی من را
نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 16:7 توسط سارا و احسان| |


ما معتقدیم که عشق سر خواهد زد
بر پشت ستم کسی تیر خواهد زد
سوگند به هر چهارده آیه نور
سوگند به زخم های سرشار غرور
آخر شب سرد ما سحر می گردد
مهدی به میان شیعه برمی گردد
یا امام زمان انتظار هم از نیامدنت بی تاب شد ...

خجسته زاد روز عصاره خلقت،خاتم امامت و هديه بزرگ خداوند به اهل زمين و آسمان حضرت اباصالح المهدي عج بر همگان مبارک باد


نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 19:18 توسط سارا و احسان| |

در این معبد
در این تجلی گاه نیک و بد
در این صحرای آتشناک صدها عابد و موبد
در این غوغای بی اندازه و بی حد
بروی پوسته ای از استخوانها جار خواهم زد
دلم را دار خواهم زد........دلم را دار خواهم زد
درون من ولی از خشمِ بی اندازه می باشد
درون من ولی از زخم های تازه می باشد
درون من ولی از کفر
از یک کفر تاریک
ولی از آتش و خون و شرنگ و شورش و سرد است
ولی از زشتی و شوریدگی و هرزه پوئی هاست
دلم از جنس یک گرگ است....
یک گرگ پژوهنده....درنده....
سخت پوینده....
که می سازد برایت بمب آتش زا
که می گیرد به دستش شاخه ای از گل....گل مریم
و می کوبد به فرقت زندگانی را....!
به لبهایش بود لبخند....لبخند«ژکوند»ی وار
ولی از چشمش بود از کینه آکنده
دلم از جنس شیطان است
بلی شیطان!
همان که اولین خصم قدیم نسل انسان است
که اینک از وجودش تلخ می گرید
که ایمان از وجودش سخت گریان است
دلم را تیر خواهم زد....
دلم را سیر خواهم زد...

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 19:2 توسط سارا و احسان| |


 

اقراء باسم ربك الذی خلق ؛

خلق الانسان من علق ؛

اقراء و ربك الاكرم الذی علم بالقلم ...


بخوان


خدایت زمانی تو را فرمان خواندن داد كه سیاهی جهالت و یأس بر آسمان قلب انسانیت سایه افكنده بود .

زمانی تو را دعوت به خواندن كرد كه شب دیجور برای فرار از سیاهی خویش به دنبال روزنی می گشت .

زمانی كه شكوای سبز درختان و گلایه های زلال آبشار و اشك حسرت ابرهای غم گرفته از نبودنت و در انتظار آمدنت غمگنانه ترین تسبیح را با خدا می گفتند .

معشوق زمانی تو را فرمان خواندن داد كه معصومانه ترین فریاد انسان از پاهای جستجوگر تاول زده اش قلب سخت ترین صخره ها را می لرزاند .

انسان (( بلی )) گفته ای كه پا به پای پیامبران از آدم تا مسیح درس عبودیت خوانده بود فارغ از مرور مكرر كلاسهای پیشین ؛ معلمی را جستجو می كرد كه عمیقترین و ظریفترین نیازهای همیشه اش را اغنا كند .

معبود زمانی تو را دعوت به خواندن كرد كه گوش دل تمامی محرومان تاریخ در انتظار شنیدن كلام تو لحظه می شمرد .

وتو زمانی لب به اجابت گشودی كه فرشتگان را تاب نگریستن در جهلستان كفر زمین نبود .

معشوق لحظه ای تو را یافت و برگزید كه در جستجوی ظرفی به گنجایش بی نهایت ؛ گل تمامی آدمیان را با محك علم لایتناهی خویش آزموده بود .و تو با خواندنت سرنوشت تاریخ را رقم می زدی و كشتی جاودانه هدایت را بر زلال فطرت انسانهای همیشه ؛ بادبادن می كشیدی .

تو كه با خواندنت شكوفه های امید را بر شاخه درخت وجود می نشاندی ؛ تو كه با خواندنت عشق را جان دوباره می بخشیدی .

تو كه با خواندنت ایثار را توان ایستادن می دادی .

تو كه با خواندنت خورشید هدایت را از ظلمت (( نه توی )) جهالت بیرون می كشیدی .

تو كه با خواندنت غبار كهنه از چهره دردآلوده مستضعفین جهان می تكاندی و رمق در پاهایشان می ریختی و غرور در نگاهشان و خنده بر لبانشان ؛ تو كه با خواندنت مشیت بالغه خداوندی را پاسخی عارفانه می گفتی .

طبیعی بود كه تامل كنی و بلرزی آنچنانكه ضربان قلب تو را فرشتگان آسمان بشنوند .

طبیعی بود كه عرق پیشانی تو را بالهای تواضع جبرئیل بروبد .

طبیعی بود كه فلق ؛ سرخی آن لحظه چهره تو را به یادگار همیشه بگیرد چرا كه تو تنها برای آن زمان و مكان نمی خواندی .

تو خواندی ؛ آنچنان رسا كه خون در رگهای منجمد محرومین تاریخ دواندی .

تو خواندی ؛ آنچنان شیوا كه پشت خمیده مستضعفان با جوهر كلام تو استقامت یافت .

تو خواندی ؛ آنچنان بلند كه محكمترین ستونهای ظلم در دورترین نقطه تاریخ از كلام تو لرزید .

و تو آنچنان استوار خواندی كه از ورای مظلومیت چهارده قرن اكنون ما كلام تو را از حلقوم فرزندت شنیدیم .

و گوش به زبان و جان به آوای تو سپردیم .

آنچه ما را از خواب غفلت دیرینه برانگیخت ؛ آنچه گره در مشتهای ما انداخت و آنها را گره كرد .

آنچه فریاد مظلومیت ما را به آسمان پاشید .

آنچه رمق شكستن پایه های ظلم را در دستهای ما انداخت .

همان كلام تو بود كه از حنجره مبارك فرزندت طلوع كرد.




عيد مبعث بر مسلمانان مبارك


نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 8:33 توسط سارا و احسان| |

تا صورت پیوند جهان بود علی بود


تا نقش زمین بود و زمان بود علی بود


شاهی كه ولی بود و وصی بود علی بود


سلطان سخا و كرم وجود علی بود


هم ‌آدم وهم‌ شیث وهم ادریس هم ‌الیاس هم صالح پیغمبر و داود علی بود


هم موسی وهم عیسی وهم خضروهم‌ایوب هم یوسف وهم یونس وهم هود علی بود


مسجود ملائك كه شد آدم ز علی شد


آدم چو یكی قبله و مسجود علی بود


خاتم كه در انگشت سلیمان نبی بود


آن نور خدائی كه بر او بود علی بود


آن شاه سرافراز كه اندر شب معراج با احمد مختار یكی بود علی بود


آن كاشف قرآن كه خدا در همه قرآن كردش صفت عصمت و بستود علی بود


آن قلعه گشائی كه در قلعة خیبر بركند بیك حمله و بگشود علی بود


آن گرد سرافراز كه اندر ره اسلام تا كار نشد راست نیاسود علی بود


آن شیر دلاور كه برای طمع نفس بر خوان جهان پنجه نیالود علی بود


این كفر نباشد سخن كفر نه این است تا هست علی باشد و تا بود علی بود

او قهرمان بزرگ همه داستان های قشنگی است كه ده ها بار شنیده ایم و باز هم دوست داریم بشنویم انقدر دوست داشتنی است كه دوست داشتنش كاملا عادی است ... ان قدر بزرگ هست كه كسی به خودش زحمت نمی دهد بیشتر بشناسدش...اما این طوری، او فقط یك قهرمان بزرگ و دست نیاقتنی باقی می ماند. كسی نمیخواهد درست بداند، همه چیز رابداند همان چیزهایی كه میداند برای افتخار كردن كافی است. اما این آینه های شكسته كه در دست میگیریم، باهمه درخشندگی شان خورشید را كامل نشان نمیدهند، خرابش میكنند....


ایرانی ها از همان اول كار خیلی دوستش داشتند ...در زمان عمر چندین بار به مدینه امدند تا از نزدیك ببینندش و حتی از او دعوت كردند تا به دانشگاه جندی شاپور بیاید و طب و نجوم درس بدهد. میگویند اما علی (ع) با ایرانیان به زبان فارسی حــــرف میزد ،به فارسی برایشان نامه می نوشت و از نوشته هایی كه در خانه اش نگاه میداشت ، خیلی هایشان به زبان فارسی بود. در حالی كه امروز ما خیلی از نامه هایی كه دانشمندان اسلامی نوشته اند را اصلا نمیتوانیم بخوانیم ،بس كه بیخود و بی جهت عربی قاتی اش كرده اند .

خورشـیـــــــــــــد را باید تمام و كمال دید ...

امام علی (ع) را دوباره باید شناخت . ان وقت هم میتوانیم به اش افتخار كنیم و هم با افتخار راهش را دنبال كنیم .

ولادتت مبارك مولای من

ولادتت سنبلی شد برای بوسه زدن بر دستان پدرانمان

نام مباركت وجود مباركت بر زمینیان فرخنده باد



نوشته شده در سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 1:42 توسط سارا و احسان| |


احسان عزيزم تولدت مبارك


چه لطيف است حس آغازي دوباره،
و چه زيباست رسيدن دوباره به روز زيباي آغاز تنفس
و چه اندازه عجيب است ، روز ابتداي بودن!
و چه اندازه شيرين است امروز
روز ميلاد
روز تو!
روزي که تو آغاز شدي!
تولد مبارک

بازم شادي و بوسه ، گلاي سرخ و ميخک
ميگن کهنه نمي شه تولدت مبارک
تو اين روز طلايي تو اومدي به دنيا
و جود پاکت اومد تو جمع خلوت ما
تو تقويما نوشتيم تو اين ماه و تو اين روز
از اسمون فرستاد خدا يه ماه زيبا
يه کيک خيلي خوش طعم ،با چند تا شمع روشن
يکي به نيت تو يکي از طرف من
الهي که هزارسال همين جشنو بگيريم
به خاطر و جودت به افتخار بودن
تو اين روز پر از عشق تو با خنده شکفتي
با يه گريه ي ساده به دنيا بله گفتي
ببين تو اسمونا پر از نور و پرندس

تو قلبا پر عشقه رو لبا پر خندس


تبريک دست خالي مرا با سخاوت بي حدت بپذير

دوستت دارم



نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 12:36 توسط سارا و احسان| |


Design By : Night Skin